top of page

من ⁧ سجاد قائمی⁩ بهمن بیگلی هستم.


من کشته شدم، در تاریخ ۲۵ آبان ۱۴۰۱. سی سالم بود، متولد ۱۰ بهمن ۱۳۷۰. فرزند علی و گل بس، یه خواهر و سه برادر داشتم. وقتی من به دنیا اومدم دو سال قبلش برادری داشتم به نام مهران که پسر بزرگتر خانواده بود و ساعت ۹ صبح ۱۰ بهمن ماه ۱۳۶۸ فوت شده بود و هنوز خانوادم عزادارش بودن. با وارد شدن من به این دنیا درست در دومین سالگرد فوت مهران در ساعت ۹ صبح ۱۰ بهمن ۱۳۷۰ شوق و شور تازه ای تو خونمون ایجاد شد و خانوادم منو معجزه ای میدونستن که باعث عوض شدن زندگیشون شده بود. اصالتا از ایل عمله طایفه بهمن بیگلی از ترکهای قشقایی و ساکن شیراز بودم. ما توی شهرک کشن زندگی میکردیم. آدم آروم و مهربونی بودم، دیپلمه، قبلا کافه داشتم ولی مدتی بود بیکار شده بودم.

‏با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، شیراز هم صحنه قیام مردمی بود. شب ۲۵ آبان با دوستم به خیابون معالی آباد رفتم که یکی از مراکز تجمع مردم بود. خیلی شلوغ بود و لحظه به لحظه هم شلوغتر میشد، مزدورا وحشیانه در حال سرکوب مردم بودن. وقتی رفتم سراغ ماشینم که توی یه کوچه پارک کرده بودم ناگهان یه موتور سوار با دو سرنشین وارد کوچه شدن و نفر پشتی هشتاد تا گلوله ساچمه ای به بدن من از فاصله نزدیک شلیک کرد و بعد فرار کردن. من غرق در خون افتادم زمین…مردم جمع شدن و سریع منو به بیمارستان رسوندن ولی ساعت ده و نیم همون شب در اثر خونریزی شدید و جراحات وارده به بدنم از دنیا رفتم….

‏پیکر بیجون من در بین جمع کثیری از هموطنام با حضور نیروهای امنیتی در تاریخ ۲۸ آبان ۱۴۰۱ در دارالرحمه شهرک کشن شیراز مظلومانه به خاک سپرده شد….

‏مراسم با حضور گسترده مردم قشقایی به قیام مردمی تبدیل شد، همراه با نوای ساز و نقاره زنی «ده وره (وارونه)» که توی عزاداری ترکهای قشقایی نواخته میشه و ترکیبی هست از غم هشدار و بیدار باش تا همه آگاه بشن که صدای کاروان خون میاد، این نوع نواختن برای جوونای کشته شده و مجرده. مردم شروع کردن به دادن شعارای ضد حکومتی و مزدورا وحشیانه با گلوله های جنگی به طرفشون تیراندازی کردن ‌و چندین نفر رو کشته و زخمی کردن.

‏بعد از قتل من هیچکس مسئولیت شلیک و کشته شدنمو به عهده نگرفت، مامورا به خانوادم گفتن اون کسی که شلیک کرده تروریست بوده و برای رد گم کنی لباس مامورا رو پوشیده بوده!!!

‏قبل از کشته شدنم تو یه دلنوشته خطی نوشته بودم:

‏دفتر زندگی

‏آدمی کجا گم شده؟خط شروع کجاست؟ نقطه پایان کجاست؟

‏ما که شروعشو متوجه نشدیم، پایانش رو که هم نمی بینیم

‏تو این جمله چه مطلبی رو میخوایم بنویسیم که انقدر سر در گم هستیم؟شاید گوشامون سنگین شده یا چشمامون ضعیف شده که‌ حقیقت رو به شکل دیگه ای داریم مینویسیم

‏ زندگی کوتاهه به اندازه یه جمله که حتی شروع و پایانش دست ما نیست»

‏هموطن خانوادم هیچوقت فکر نمیکردن که یه روز داغ من به دلشون بشینه چون میگفتن بجای داغ مهران خدا منو بهشون داده بوده و همیشه خودش مراقبمه اما من مثل یه پرنده از بینشون پرکشیدم چون معتقد بودم برای رسیدن به هدفمون دو نفر مثل من باید برن مبارزه کنن که وطنمون جای بهتری بشه، گرچه هزاران نفر کشته شدن و هنوز وطن جای بهتری نشده…پس بیاین دست به دست هم بدین و ریشه ظلم رو یکبار برای همیشه نابود کنین، روزی که پیروز شدین به یاد منم باشین…💔

Comments


bottom of page