من محدثه نظری (بیتا) هستم
- Loabat

- Nov 14, 2025
- 5 min read
من #محدثه_نظری (بیتا) هستم.
من کشته شدم، در تاریخ ۱۲ آذر ماه ۱۳۹۹. فقط ۱۵ سالم بود، متولد ۱۴ اردیبهشت ماه ۱۳۸۴. فرزند علی اصغر و تک فرزند بودم. پدر و مادرم بعد از ۹ سال بچه دار شدن و وقتی من به دنیا اومدم شدم جان و هستی اونا. اهل و ساکن کرج در استان البرز و دانش آموز اول دبیرستان بودم. پدرم کارمند یه شرکت و اصالتا لر بختیاری بود. دختر مهربونی بودم، تو بچگی مادرم صدامو ضبط کرده بود وقتی برای کشورمون دعا میکردم، برای همه حیوونا، حتی برای عروسکام! اصولا دختری شاد، سرزنده، شجاع و بی باک و نترس بودم. همیشه پدر و مادرم از جسارت و شجاعت زیاد من نگران بودن…
تو دبیرستان رشتهام تجربی بود، همیشه از بچگی آرزو داشتم پزشک بشم، ولی هیچوقت نمیگفتم پزشک که شدم برای خودم چکار کنم و چی بخرم، عمیقا دوست داشتم برای بچههای کار یه خونه درست کنم و بهشون کمک کنم. توی کتاب کلاس دومم نوشته بودم: دوست دارم دکتر بشم و هفتهای یه روز رایگان مریضامو درمان کنم. کلاس گیتار میرفتم و عاشق آواز خوندن بودم.
اعتراضات سراسری به گرون شدن ناگهانی قیمت بنزین در اواخر آبان ماه ۹۸ شروع شد. زمانیکه اعتراضات تو محل ما شکل گرفت و شهرداری، شورای شهر و پایگاه بسیج محل درگیر این جریان بودن، من مشغول فیلمبرداری از پشتبام و پشت پنجرهها از خیابون محل اعتراضات بودم که شناسایی شدم. ازمون خواستن که عکسا و فیلما رو پاک کنیم، ولی ما قبول نکردیم، بعد گفتن که باید به کلانتری محل مراجعه کنیم. توی کلانتری منو به اتاق دیگهای بردن و بازجویی کردن، پدر و مادرم هیچوقت نفهمیدن دقیقاً چه سوالاتی اونجا از من پرسیده شد.
بعد از این اتفاق من تمام محتوای اینستاگراممو پاک کردم و پدر و مادرم فکر کردن که دیگه قضیه تموم شده، ولی از اون به بعد من بارها تهدید شدم، ولی نمیدونستیم تهدیدکننده کیه.
به پدر و مادرم گفتم که یه آقا منو تهدید میکنه، اونا حتی همراه من به مدرسه میومدن ولی اثری از اون مرد نبود.
یه بار که از مدرسه برمیگشتم دوباره اومدن و تهدیدم کردن، بهم قرص دادن و گفتن که اونو توی آب میوه بریزم و با پدر و مادرم بخورم، من بهشدت ترسیدم، رفتم خونه و جریان تهدید رو تعریف کردم. پدرم سریع قرصها رو به داروخانه برد و به دوستش نشون داد، اونم گفت که این قرصها بسیار خطرناک و کشنده هستن. با پدرم رفتیم کلانتری و جریان رو تعریف کردیم، پدرم گفت که اگه تهدید فرزند من کار شما نیست پس عاملان رو پیدا کنین، این تهدیدها زندگی ما رو به هم ریخته. اما اونا هیچ توجهی نکردن و منو دوباره به اتاق دیگهای بردن و بازجویی کردن.
تهدیدها شدت گرفت، باز تو راه مدرسهام اومدن و تهدیدم کردن که خانوادمو خواهند کشت. من شبا از ترس خواب نداشتم و پدر و مادرم به نوبت بالای سرم بیدار میموندن تا بتونم بخوابم.
بعد از مدتی پدر و مادرم فکر میکردن دیگه همه چی تموم شده و کاری بهم ندارن، ولی من همچنان تهدید میشدم
حتی نمیتونستم تو خونه تنها بمونم. شرایط بسیار خطرناکی برامون ایجاد شده بود و به همین دلیل تصمیم گرفتیم از کرج مهاجرت کنیم. وقتی اقوام ودوستامون دلیلشو پرسیدن حقیقت رو نگفتیم.
یه روز ماموری که ازم بازجویی کرده بود بهم پیام داد و پرسید که آیا از محل زندگی قبلی جابجا شدین؟ منم گفتم که پدرم بهم گفته نباید چیزی بگم چون دنبالم هستن، ماموره گفت که پدرت بهت دروغ گفته، ما مراقبت هستیم تا اتفاقی برات نیفته!
با وجود همه این حرفها، چند هفته نگذشته بود که دوباره تهدیدا شروع شد. اینبار اومدن و بهم دارو دادن، پدر و مادرم نفهمیدن داروها چطوری بمن خورانده شده بود. اونا سریع منو به بیمارستان رسوندن ولی اونجا هیچ توجهی بهم نشد، پزشک به جای رسیدگی به من فقط نشسته بود برای خودش مینوشت، که البته حدود سه ماه پیش، پدر و مادرم بعد از گرفتن مدارک پزشکیم متوجه شدن که دکتره داشته برام پرونده سازی میکرده! دو تا پرستار هم بالای سرم بودن ولی هیچ کاری برام نکردن و رفتن، وقتی پدرم اعتراض کرد که چرا رسیدگی نمیکنن بالاخره دکتر اومد و یه آمپول بهم زد، من بلافاصله خوابیدم و پدر و مادرم فکر کردن بهخاطر دارو خوابم برده، بعدم اومدن بهشون گفتن که منو ببرن یه بیمارستان دیگه. وقتی انتقالم دادن تو بیمارستان دوم پزشک گفت که دخترتونو کشتن و فرستادن اینجا، من رفته بودم تو کما…
دو روز تو کما بودم ولی به پدر و مادرم اجازه ملاقات نمیدادن. یه لباس شخصی دایم سراغشون میومد و میگفت نگران نباشین، ما مراقبش هستیم! ولی اونا اصلاً اون مرد رو نمیشناختن، وقتی ازش پرسیدین تو کی هستی گفت ما گروهی هستیم که فیسبیلالله به بیمارا کمک میکنیم! پدر و مادرم به حرفاش شک کردن.
عاقبت من از کما درنیومدم و جان باختم…
بعد از مرگم مامورا تا دو روز پیکرمنو تحویل خانوادم ندادن. پدرم تو سردخونه در حالی جسم بیجون منو تحویل گرفت که سینه ام شکافته شده بود و جسدمو تو یه نایلون پیچیده بودن، مامورا نذاشتن پدرم ببینه چه بلایی به سر من آورده بودن.
مادرمم تا نه ماه در جریان کالبد شکافی من نبود، اونا نمیدونستن که آیا اعضای داخلی بدنمو بیرون آوردن یا نه…
پیکر بیجون من مظلومانه در آرامستان بهشت سکینه کرج به خاک سپرده شد…
اجازه برگزاری مراسم سوم و هفتم به خانوادم داده نشد. وقتی مراسم چهلم رو برگزار میکردن یه لباس شخصی اومد و گفت که حق برگزاری مراسم رو ندارن و باید سریع جمع کنن، با واسطه چند نفر و با قول اینکه نیم ساعته تموم میکنن مراسم خیلی زود بدون هیچ هیاهویی جمع شد.
بعد از کشته شدنم پدر داغدارم شدیدا تهدید شد و خبر قتل من مسکوت موند…همه فکر میکردن من بر اثر ابتلا به کرونا یا تزریق آمپول اشتباه از بین رفتم.
بعد از گذشت بیش از چهار سال، پدر و مادرم مدارک پزشکی منو از بیمارستان گرفتن، توی پرونده نوشته شده بود که من مشکل روانی داشتم و خودکشی کردم! این دروغ بود، من حتی به دوستم پیام داده بودم که مورد تهدید هستم.
هموطن، مامورای رژیم جنایتکار به راحتی بعد از دو ماه که از دستشون فرار کرده بودیم تو خونه جدید هم به تهدیداشون ادامه دادن و عاقبت منو کشتن، ولی به چه جرمی؟ من پر از شوق و شور زندگی بودم، همیشه میگفتم: «مهربان باش»! دوست داشتم آزاد باشم و آواز بخونم و زندگی کنم. عشق خوانندگی داشتم. مادرم همش میگفت بازنشسته بشم از ایران میریم ولی من میگفتم نه، من فقط ایران زندگی میکنم و برای تفریح خارج میرم، زندگی تو کشور دیگه ای هرگز! آخه من عاشق وطنم بودم.
حالا گیتارم مونده و دردی شده برای پدر و مادر داغدارم…نذار خونم پایمال بشه، من دین خودمو در راه آزادی ادا کردم، تو هم با رژیم ستمگر مبارزه کن که پیروزی دور نیست، روز آزادی وطنمون به یاد منم باش، به جام جشن بگیر و شادی کن…💔


















