top of page

من بهناز افشاری هستم.


من کشته شدم، در تاریخ ۵ آبان ماه ۱۴۰۱. بیست و سه سالم بود، متولد ۱۲ دی ماه ۱۳۷۸. فرزند منیره و محمد و اهل و ساکن پاکدشت ورامین در استان تهران، تک دختر و با مامانم ‌خیلی صمیمی بودم. از هفت سالگی خیلی منظم و مرتب و همیشه تو مدرسه شاگرد اول بودم. با رتبه ۲۷ کنکور سراسری وارد دانشگاه دخترانه شریعتی تو رشته حسابداری شدم. عاشق طبیعت و کوهنوردی بودم و سرشار از زندگی. من از ۱۵ سالگی روی پای خودم ایستادم و گل سر درست میکردم و میفروختم، مستقل و بدون وابستگی مالی به خانواده. علاوه بر دانشگاه توی بازارها هم تولیداتمو میفروختم و خرج تحصیلم رو در میاوردم.

با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا امینی، دامنه اعتراضات به دانشگاه‌ها از جمله دانشگاه ما هم‌کشیده شد. من حضور فعالی توی تظاهرات و تجمعات دانشجویی داشتم. روز اول آبان ماه ۱۴۰۱ بود که صبح برای فراخوانی که دانشجوها داده بودن از خونه رفتم بیرون و دیگه برنگشتم…

اونروز شعارهای پرینت شده رو بین دانشجوها تقسیم کردیم و کلاس هم نرفتیم، حسابی شور و حال انقلابی داشتیم. تجمع شکل گرفت و ما شعار دادیم و اعتراضمون رو فریاد زدیم. وقتی از دانشگاه با دو تا از دوستام بیرون رفتم، ناگهان یه ماشین با مامورای لباس شخصی و دو تا موتور سوار جلومونو گرفتن و بهمون حمله کردن، افتادم روی زمین و اونا آنقدر با لگد به پهلوهام زدن و با ضربات باتوم به سرم کوبیدن که دیگه هیچی نفهمیدم…

مامورای امنیتی تن زخمی منو دزدیدن و تحت شکنجه قرار دادن، من عاقبت تاب نیاوردم و زیر شکنجه جان باختم….اونا اعضای بدنمو درآوردن. همه دوستامو که در مورد کشته شدن من واقعیت رو میدونستن بازداشت و تهدید جانی کردن که باید سکوت کنن و بعد در تاریخ پنج شنبه ۵ آبان ماه ۱۴۰۱ به خانوادم اطلاع دادن که جنازه من پیدا شده!! وقتی اونا به پزشکی قانونی کهریزک مراجعه کردن بهشون گفته شد من توی یه هتل با خوردن قرص خودکشی کردم! نیروهای امنیتی اجازه دیدن جنازمو به خانوادم ندادن و اونا فقط چند ثانیه صورتمو دیدن که غرق در خون بود، از گوشم خون اومده بود و جای بریدگی پشت گوش و گردنم دیده میشد. وقتی خانوادم اعتراض کردن که این بریدگی برای چی هست؟ یه نفر توی پزشکی قانونی بهشون گفت بخاطر آزمایشات سم شناسی!! البته که دروغ بود چون پزشکا گفتن برای سم شناسی احتیاج به بریدن پشت گوش و گردن نیست. نمونه سم شناسی میتونه از خون، داخل قلب، محتویات معده، بافت بدن یا چشم گرفته بشه. بنابراین نشون میداد فوت من بخاطر ضربه به سر بوده یا حتی خفگی.

توی کلانتری عکس روی صفحه موبایلمو به خانوادم نشون دادن که نوشته بود: «من خودکشی کردم، به این شماره زنگ بزنید برای تحویل جسدم….» ولی خانوادم متوجه شدن که عکس روی گوشی قفل شده من سه شنبه ۳ آبان ساعت دو و بیست و دو دقیقه ظهر گرفته شده بوده و روی صفحه موبایلم گذاشته شده، گوشی هم با باطری پر تحویلشون داده شد!! اونجا مامورا اصرار داشتن طبق این نوشته روی موبایل پدرم بنویسه که از کسی شکایتی نداره و من خودکشی کردم! ولی پدرم قبول نکرد، مامورا به پدرم سیلی زدن! بعدش به خانوادم فیلمی که‌ جنازه من داخل کاور از یه هتل تو خیابون مفتح بیرون آورده شده نشون دادن و گفتن لحظه ورودم به هتل پاک شده و موجود نیست!!!

تو فرم پزشکی قانونی نوشته شده بود که خانوادم گفتن من یکشنبه اول آبان ساعت ۷ صبح برای فراخوان دانشجویی از خونه بیرون رفتم، و تو گزارش کلانتری ۱۰۷ میدان فلسطین با عنوان مرگ مشکوک جنازه تحویل کلانتری داده شده و تو کلانتری علت مرگ خودکشی عنوان شده. خانوادم اصرار به دیدن دوربین‌های مداربسته هتل کردن ولی مامورای امنیتی بهشون گفتن قاضی چنین دستوری صادر نکرده! وقتی خواستن از مدیر هتل قضیه رو پیگیری کنن اون گفت آتش نشانی در هتل رو شکونده و جسد رو پیدا کرده، ولی در واقع هیچ آثاری از شکستن در وجود نداشت و وقتی ازش پرسیدن تو چند ساعت اخیر مگه تعمیری انجام شده؟ اون یه قسمت از دیوار که خیس بود رو نشون داد و گفت این قسمت از دیوار رو تخریب کردن برای وارد شدن به اتاق و تعمیر شده!!

مامورا به خانوادم قول دادن بعد از انجام مراسم قانونی جنازه رو تحویلشون میدن که عملی نشد و جنازه منو بدون حضور خانواده با به آمبولانس بدون پلاک به مراسم خاکسپاری فرستادن. بعد دوباره قول دادن قبل از خاکسپاری بهشون اجازه بدن جنازه رو کامل ببینن که اونم انجام نشد. یکی از فامیلامون خواست بره داخل غسالخونه که موقع غسل جنازه منو ببینه ولی بعد از ربع ساعت بهش گفتن کارای غسل انجام شده و چون کفن شده امکان دیدن جنازه نیست و به زور فقط صورتم رو به خانوادم نشون دادن و گفتن اجازه باز کردن کفن رو ندارن. از غسالخونه هم گفتن که بریدگیها و خونریزی از گوش و کبودی تو پهلوها رو دیدن ولی جالبه که روی جواز دفنم نوشتن در حال بررسی!! مراسم خاکسپاری ۶ آبان ۱۴۰۱ در گلزار شهدای ده امام در پاکدشت ورامین انجام شد و من مظلومانه با حضور سنگین نیروهای امنیتی به خاک سپرده شدم…همون روز مجلس ختم هم توی حسینیه همدانی ها برگزار شد.

در مراسم چهلم هموطنای غیورم که سناریوی دروغین خودکشی رو باور نکرده بودن و مطمین بودن من توسط سرکوبگرا کشته شدم با وجود فشارهای شدید امنیتی شرکت کردن و همراه خانوادم عکسمو به بادکنک بستن و پرواز دادن…

هموطن من در اوج جوانی برای هدفم که آزادی کشورم بود مبارزه کردم و جان شیرینمو فدا کردم. اگه راه من و هزاران کشته راه آزادی رو ادامه ندی خون ما پایمال میشه، ناامید نشو و به مبارزه ادامه بده، پیروزی از آن ماست. اسممو به خاطر داشته باش تا روز آزادی وطن…💔


Opmerkingen


bottom of page